شبهاي دوستت دارم

وبلاگ اختصاصی شعر

دلتنگی

می خواستم با یه شعر قدیمی مال هفت هشت سال پیش به روز کنم اما نه ... صبر میکنم چند سال دیگه هم صبر میکنم وقتی دوباره خودمو پیدا کردم وقتی از نو متولد شدم وقتی از خاطره ی آن سوء تفاهم  که گمان کردم عشق است، رها شدم دوباره برمیگردم... حالا فقط باید بروم دنبال خودم بگردم به یک مرور دوباره نیاز دارم ...خداحافظی نمی کنم  فقط به سلامی دوباره می اندیشم ... نمیدانم کی بحران روحی که سالهاست گریبانم را گرفته پشت سر می گذارم  به قول شهیار برمی گردم دستهایم را بردارم/برمی گردم خواهرم را ببویم/برمی گردم/

برمی گردم ...فقط برام دعا کنید... 

   + morteza kordi ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

این غزل را بغل کن...

گم شدم در شب لحظه هایم

از تو باید بپرسم کجایم

کاش امشب به خوابم بیایی

کاش امشب به خوابت بیایم

تو مرا خواستی از خدایت

من تورا خواستم از خدایم

من بدون تو ای ماه روشن

مثل شبهای بی انتهایم

هی قدم می زند در  هوایت

قلب مغرور سر به هوایم

ماه را بوسه دادم به جایت

این غزل را بغل کن به جایم

بی تو در خلوتم گریه کردم

کاش روزی بخندی برایم

 

   + morteza kordi ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٤
comment نظرات ()

تولد

درعشق تو باز کم میارم ای ماه

وقتی که تو نیستی کنارم ای ماه

در روز تولد  تو هم جز این شعر

افسوس که هدیه ای ندارم  ای ماه

گریه

تلخ است که با یاد تو هم گریه کنم

در روز خوش وشاد تو هم گریه کنم

تلخ است جدا از همه شبهایم

حتی شب  میلاد تو هم گریه کنم

 

خوشبخت

چه سخته زنده بودن سخت باشه

تموم زندگیت یه تخت باشه

چه سخته آسمون باشی، ببینی

پرنده تو قفس خوشبخت باشه!

   + morteza kordi ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٥
comment نظرات ()

جاذبه تو

شب که چشمم به ماه می افتد

عشق در من به راه می افتد

آنکه چاهی به راه من و تو کند

عاقبت خود به چاه می افتد

من که سهل است حضرت یوسف

پیش تو به گناه می افتد

توی تشخیص چشم تو از شب

ماه به اشتباه می افتد

جاذبه کشف می شود وقتی

سیب از آن نگاه می افتد

جالب است اینکه اینهمه خورشید

از دو چشم سیاه می افتد

در حضور سپاه مژگانت

خنجر از دست شاه می افتد

زاهد از زهد و درس مدرسه اش

صوفی از خانقاه می افتد

من ولی بی تو سوزنی هستم

که در انبار کاه می افتد

   + morteza kordi ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳۱
comment نظرات ()

برای تو

مثل ستاره ای که رو به ماهه

میون من با تو شبی سیاهه

دوست دارم این اعتقاد منه

اگه درسته اگه اشتباهه

هر کسی داره تاج عشقی برسر

تو این وسط سر ما بی کلاهه

بی خبرم اینهمه از تو اما

تا خونه تون فقط یه کوچه راهه

تو جهنمت دلم اسیره

برای اینکه خیلی بی گناهه

تنم برام سنگینه اما باتو

وزن کوها برام به قدر کاهه

واسه پلنگ زخمی اما عاشق

کوه بلند شونه هات پناهه

دنیا شبیه شب ومن ستاره ام

ستاره ای که روبروی ماهه

جاذبه

 

 

 

غذا رو میز مونده ومن به یادت

دلم گرفته اشتها ندارم

گفتی دعا کنم برات ولی من

دلی مث فرشته ها ندارم

 

قرار ما بود که من وتو باهم

یکی بشیم بشیم  یه خونواده

نمی دونم چه اتفاقی افتاد

به جای اون یه اتفاق ساده

 

من از تو با همه می گفتم اما

تواز خودت هیچی به من نگفتی

اینهمه گفتم عاشقم ولی تو

یه بارم از عاشق شدن نگفتی

 

چن تا غزل می شد بگم نگفتم

وقتی نخواستی که باهات بمونم

دلم می خواس که عاشقانه هامو

تا آخر دنیا برات بخونم

 

اونقده خوشگلی که پیش چشمات

تموم مانکنای دنیا زشتن

اون شاعرایی که تو رو ندیدن

هرچی نوشتن الکی نوشتن

 

جاذبه هستی تو و من یه سیبم

آره تو باعث شدی من بیفتم

اما نمی خوام رو زمین بگندم

اما نمی خوام از دهن بیفتم

 

 

 

دوبیتی ها

 

داره دستم بند میشه

کنارت طعم دنیام قند میشه

لبم همسایه لبخند میشه

عجب گیرایی ای داره نگاهت

گمونم داره دستم بند میشه!

 

دست من رو بند کردی

تو دنیام وپر از لبخند کردی

تو تلخیمو شبه قند کردی

شدم معتاد نازت رو کشیدن

تو آخر دست من رو بند کردی!

 

ناز

 

چه رنج بیشماری می کشم من

عذاب روزگاری می کشم من

عزیزم ناز کن قربون نازت

تو هرچی ناز داری می کشم من

 

سو ء تفاهم

نبینم یک توهم بوده عشقت

شبیه حرف مردم بوده عشقت

برام خوبه بمیرم تا ببینم

فقط سوءتفاهم بوده عشقت

 

شانس زندگی

دلم مثل یه جام زهر بوده

یه ویرونه میون شهر بوده

تو شانس زندگیم بودی وافسوس

همیشه شانس با من قهر بوده!

 

زندگی

تو فصلام غیر پاییزی نمونده

تو دستم جام لبریزی نمونده

می خوام باقی عمرو با تو باشم

ولی از زندگیم چیزی نمونده

 

 

 

 

 

   + morteza kordi ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۸
comment نظرات ()

عید ما

روزه نگیرید آخه ماهو دیدن

یه بانو با چشم سیاهو دیدن

 

مسافرای راه شیری امشب

ستاره های چشم به راهو دیدن

 

فرشته ها که عاشق چشاتن

لذت اولین گناهو دیدن

 

تو خیل عاشقای سینه چاکت

قاضی و داروغه و شاهو دیدن

 

برای فتح قلب سختت انگار

تدارک کلی سپاهو دیدن

 

برادرایی که شبیه گرگن

یوسف وگم کردن وچاهو دیدن

 

هزار تا حرف می زنه چشم نازت

این آدما فقط نگاهو دیدن

 

میگن که عشقم به تو اشتباهه

چه عیبی داره اشتباهو دیدن!

   + morteza kordi ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٥
comment نظرات ()

دلم گرفته

دور وبرم اگرچه غم زیاده

دلم می خواد که چشمامو ببندم

با اینکه بغض کهنه تو گلومه

کاشکی می شد که زورکی بخندم

 

کاشکی می شد خیال کنم دوباره

جوونمو چشم تو روبه رومه

موی بلندت توی عصر شعرا

موضوع هر هفته گفتگومه

 

این روزا که توی خیال مردم

عاشقی وابسته به شانس وبخته

با اینهمه سد واسهء رسیدن

توجیه عشقم به تو خیلی سخته

 

نمی دونم چرا تموم راهها

برای ما به شهر غم می رسن

حتی خطایی که موازی هستن

عاشق بشن یه روز به هم می رسن

 

این روزا آدمی که نا امیده

دار می زنه خودش رو، سم می خوره

دلم گرفته از تموم دنیا

دیگه  داره حالم به هم می خوره

 

   + morteza kordi ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٦
comment نظرات ()

مردی که کم می دونست

یه روزی عاشقت شد

مردی که در به در بود

مردی که پیش چشمت

فقط یه رهگذر بود

 

اونی که آرزو داشت

که روبه روش بشینی

فقط  تو رو ببینه

فقط اونو ببینی

 

تو مثل دریا بودی

اون حس می کرد که روده

اون حس می کرد یه عمره

که عاشق تو بوده

 

انگار که باد وبارون

از تو براش می گفتن

آدمای خیابون

 از تو براش می گفتن

 

قصه عشق اون مرد

پچ پچ عابرا بود

مردی که آرزو هاش

شبیه شاعرا بود

 

یه روزی دل به دریا

زد و اومد سراغت

می خواست که روشن کنی

شبش رو با چراغت

 

اما بهش نگفتی

حرفی که تو دلت بود

رازی که توی عمق

چشمای  خوشگلت بود

 

می خواست که با تو باشه

اما نشد نتونست

مردی که حرف زیاد داشت

مردی که کم می دونست

   + morteza kordi ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٩
comment نظرات ()

معشوق من

چشمت سیاه و خوشگل و عاشق پسند بود
موهای قهوه ای تو شعری بلند بود
یادم نرفته است که کی عاشقت شدم
سال هزار و سیصد وهشتاد وقند بود
گز بود وپسته بود دهانت و قلب تو
زاینده رود بود ولی در زرند بود
پاک و نجیب بودی و قلب حسود من
از سر به زیر بودن تو سر بلند بود
معشوق جاودانه اسطوره ای من
نه خط وخال داشت نه گیسو کمند بود
معشوق من زنی از جنس آخرین 
منجی که در تمام قرون گفته اند بود
معشوق من شبیه به تو فکر می کنم
معشوق من شبیه به غمها بخند بود 


   + morteza kordi ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

معما

مردی کنار چشمه، دریا می فروشد
یک پنجره رو سوی فردا می فروشد
مردی برای خاطر تنها نبودن
تنهایی خود را به تن ها می فروشد
گاهی تفال می زند به چشمهایت
مثل زنی کولی که رویا می فروشد
انسان که پا بر روی دنیا می گذارد
گویی خدا دارد معما می فروشد
آدم که عاشق می شود حال عجیبی است
حتی بهشتی را به حوا می فروشد
گاهی برای زندگی جاودانه
جان را که محبوب است زیبا می فروشد

مردی که در پاریس قلبت شعر می گفت
در موسکوی چشم تو ودکا می فروشد
ازدست تو آن زاهد خلوت نشین هم
این خرقه زهد و ریا را می فروشد
وقتی قیامت می کند چشم تو اما
کی او قیامت را به دنیا می فروشد؟

   + morteza kordi ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۳
comment نظرات ()

عاشقم

من زنده ام و زنده به اینم که عاشقم

آیینه شو که در تو ببینم که عاشقم

 

تو یک الهه ساکن ماهی و من فقط

با این امید روی زمینم که عاشقم

 

اینجا هنوز من به هوای تو مانده ام

این سالها که چله نشینم که عاشقم

 

با یاد خنده های تو خوشحال می شوم

با مهربانی تو قرینم که عاشقم

 

من شب نشین گوشه چشم سیاه تو

من شاعر شکوه همینم که عاشقم

 

این شعرو شور ورد زبان هام کرده است

ننوشته است روی جبینم که عاشقم

 

 

 

   + morteza kordi ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۸
comment نظرات ()

 

از این به بعد حال غزل خوب می شود

دنیا به چشم اهل محل  خوب می شود

 

خودکار زخم تیزی انگشت می شود

انگشت در دهان عسل خوب می شود

 

سرخی بوسه روی دولب سبز می شود

اندوه ما بغل به بغل خوب می شود

 

خورشید می درخشد وبیماری درخت

از برق این طلای بدل خوب می شود

 

یک آمبولانس بغض مرا جیغ می کشد

یک گریه روی تخت عمل خوب می شود

 

ظن وقوع زلزله از بین می رود

یکباره زخمهای گسل خوب می شود

 

پای غزل شکسته وشاعر شکسته است

پای شکسته حداقل خوب می شود

هر درد چاره دارد واندوه عشق تو

یک روز پیش پای اجل خوب می شود

 

   + morteza kordi ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۳
comment نظرات ()

خوب می شود

 

از این به بعد حال غزل خوب می شود

دنیا به چشم اهل محل  خوب می شود

 

خودکار زخم تیزی انگشت می شود

انگشت در دهان عسل خوب می شود

 

یک بوسه در تماس دولب سبز می شود

اندوه ما بغل به بغل خوب می شود

 

خورشید می درخشد وبیماری درخت

از برق این طلای بدل خوب می شود

 

یک آمبولانس بغض مرا جیغ می کشد

یک گریه روی تخت عمل خوب می شود

 

ظن وقوع زلزله از بین می رود

یکباره زخمهای گسل خوب می شود

 

پای غزل شکسته وشاعر شکسته است

پای شکسته حداقل خوب می شود

 

هر درد چاره دارد واندوه عشق تو

یک روز پیش پای اجل خوب می شود

 

   + morteza kordi ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٢
comment نظرات ()

مرور

جهان آرمانی

 آواره ام در کوچه های بی نشانی

در جستجوی یک جهان آرمانی

 ای بام ابروهات بر بالای تبت

ای حرفهایت آخر شیرین زبانی! 

ای جنس آواز بنان طرز نگاهت

بازی چشمانت امید زندگانی!

 ای خنده هایت پسته خوب زرندی

ای بوسه هایت پولکی اصفهانی! 

ای عطر گیسویت نفس های گل یاس

ای گونه ات گلبرگهای شمعدانی! 

ای عاشقت بودن خیالی سبز،آبی

ای آرزویت حس وحالی ارغوانی! 

ای شانه هایت تکیه گاه روز پیری

هرم نفسهایت هوای نوجوانی!

 با کفشی از جنس صدف با دامنی گل

پیراهنی آبی، نگاهی آسمانی! 

تو باید از من بیشتر عاشق بمانی

قدر خودت را بیشتر باید بدانی! 

شاید خیالاتی شدم اما چه خوب است

من با تو باشم در جهانی آرمانی! 

و سه غزل قدیمی

 
شبی دوباره می آیی

 نمی رسد شب تارم به صبح روز وصالی

چه ساده با تو نشستن شد آرزوی محالی

 قرار شد که جواب مرا شبی بدهی تو

گذشت هفته و اکنون رسیده ماه به سالی

 بروی دفتر رویا اگر درخت کشیدم

نشست برف زمستان بر آن درخت خیالی 

پرنده جفتش اگر که به آشیانه نیاید

چگونه دل بسپارد به آشیانه خالی؟ 

شبی دوباره می آیی و خیره می شوی آنشب

به خون من که چکیده بروی هر گل قالی...

 5 /7 /۸۱ 

خواب ابدی

 من تشنه بودم وتو سرابی که هیچوقت..

.دادی به من پیاله آبی که هیچوقت..

. مثل تو بود در غزل من ردیف عشق

مثل تو بود مصرع نابی که هیچوقت...

 گفتم که راحتم کن وگفتم تورا عزیز

به جان مادرت و جوابی که هیچوقت... 

خندیدی وسکوت زمستانی لبت

من را گذاشت در تب وتابی که هیچوقت... 

 می بینمت به خواب واز شوق دیدنت

 من می روم به بستر خوابی که هیچوقت...

.   ۱/5 /81 

الهه

 چشمان شعر خیره به خطهای جاده است

دختر به شعر می رسد اما پیاده است 

دختر نگاه می کند ودوست دارمش

عاشق شدن چقدر بدون اراده است 

او مثل شاعرانه ترین حس عاشقی

او مثل عاشقانه ترین شعر ساده است

 قلبم برای عشق به هر کار مشکلی

با یک غرور له شده گردن نهاده است

 وقتی که نیست چشم پر از انتظار من

پشت تمام پنجره ها ایستاده است

 آه ای خدا چگونه بگویم که کافرم؟

آه ای خدا خدای من اسمش الهه است!

 از دست عشق قافیه را باختم ولی

شعرم به اسم کوچک او تکیه داده است

 16/ 4/81  

   + morteza kordi ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٠
comment نظرات ()

این شعر را باید برای خود بخوانم

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.   

                                                بوف کور

  

حالا که تقدیر است دور از تو بمانم

 

تنها خیالت را کنارم می نشانم

  

دیگر برای رفتنت حرفی ندارم

 

حتی نمی خواهم دلیلش را بدانم

  

جای تو باید مرگ را با لذتی ناب

 

در بر بگیرد دستهای ناتوانم

   

یک قصه تلخم که با مرگ مؤلف

 

دارم وجودم را به پایان می رسانم

   

باروت می پاشم به روی حرفهایم

 

این بیت ها را هم به آتش می کشانم

   

حالا که پیرم خوب می فهمم، ولی حیف

 

وقتی جوان بودم نفهمیدم جوانم!

   

یادم که مدتهاست از یاد تو رفته است

 

این شعر را باید برای خود بخوانم

  

   + morteza kordi ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢۱
comment نظرات ()

دو غزل

تقدیم تو
 این بار اول است که دارم به جای تو

یک شعر می نویسم اما برای تو

 یک شعر می نویسم از ماجرای عشق

از انتهای آینه تا ابتدای تو

 از نو سروده می شود این حجم بی صدا

وقتی دوباره بشنومش با صدای تو

 بارانی است مثل همیشه هوای من

بارانی است مثل همیشه هوای تو

 من فکر می کنم که غریبم هنوز هم

من فکر می کنم بشوم آشنای تو

 هرچه گناه بود به گردن گرفته ام

هرچه ثواب بود نوشتم به پای تو

 تقدیم تو تمام غزلهای تازه ام

سهم من است طعم عسل بوسه های تو

 گفتی دعام کن بتوانم...دعام کن!...

عمرم هنوز می گذرد از دعای تو

 یک عصر پنج شنبه ابری نوشته است
                               این شعر را به خاطر تو مرتضای تو 
تیر خلاص

عمری میان ماندن ورفتن قدم زدم

هی تو نیامدی وفقط من قدم زدم

 تنها برای دیدن یک قطره آفتاب

در چشمهای ابری یک زن قدم زدم

 در پای میله های جدایی گریستم

روی خطوط تیره و روشن قدم زدم

 یک روح با تو بودم ویک روح با خودم

یک تن به خون نشستم ویک تن قدم زدم

 با حس سرد اسلحه ای بر شقیقه ام

بر سطح تیز شیشه و آهن قدم زدم

 این بیتهای خسته توانی نداشتند

حتی ردیف و قافیه ام را به هم زدم

 من زنده ام هنوز و یا مرده ام ،بگو
                          تیر خلاص را تو زدی یا خودم زدم؟

   + morteza kordi ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

ولي به تو نرسيدم

 

تمام عمر دويدم،ولي به تو نرسيدم

چقدر درد كشيدم ولي به تو نرسيدم

به هرچه خواست دل تو،به هرچه باخت دل من

به هرچه هست رسيدم ولي به تو نرسيدم

از اين كه دوست من بود،از آن كه دشمن ما بود

چقدر طعنه شنيدم ولي به تو نرسيدم

تو دوختي و بريدي تو دوختي و بريدي...

بريدي و نبريدم ولي به تو نرسيدم

شبيه قطره اشكي شبيه نم نم باران

شدم من آب وچكيدم ولي به تو نرسيدم

براي اينكه بمانم و عشق را نفروشم

چقدر عشوه خريدم ولي به تو نرسيدم

هر آنچه بر سرم آمدم قبول كردم و ماندم

زبان شكوه گزيدم ولي به تو نرسيدم

اگر كه آه نفس شد اگر كه عشق قفس شد

از اين قفس نپريدم ولي به تو نرسيدم

هميشه دير رسيدي هميشه زود گذشتي

هميشه زود رسيدم ولي به تو نرسيدم

   + morteza kordi ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۳
comment نظرات ()

مهربانی

تازه اي، دلنشيني،جواني

آسماني تر از آسماني

مثل موسيقي فولكلوريك

مثل آوازهاي بناني

مثل شبهاي زاينده رودي

مثل ميدان نقش جهاني

تو برايم شبيه خدايي

تو برايم امام زماني

شعرهايي كه هرگز نگفتم

مي تواني برايم بخواني

گرچه سخت است از تو نوشتن

مثل اشعار حافظ رواني

تازه كن روح افسرده ام را

با كمي باكمي مهرباني...

 

   + morteza kordi ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٢
comment نظرات ()

يک چهرپاره يک غزل

او كه تنهايي اش كتابي بود

 

مدتي بود فكر مي كردم

كه برايت كمي مهم شده ام

مدتي بود فكر مي كردم

واقعا آدمي مهم شده ام

 

مثل يك سايه در پي ات بودم

در خيابان، پياده رو ، اتوبوس

ماه بودي و مي درخشيدي

از ميان دريچه هاي عبوس

 

خبر «عاشقت شدم» انگار

حرف روز تمام دنيا بود

خبر اينكه مي رسي از راه

توي اخبار راديوها بود

 

مطلبي يا نوشته اي از تو

سطري از روزنامه اي بودم

گريه اي بي شروع وبي پايان

خندهء بي ادامه اي بودم

 

بعدها در كتابها گفتند

يك نفر عاشقت شد ودق كرد

او كه تنهايي اش كتابي بود

همه مان را دوباره عاشق كرد...

 

يكشب به خواب مي روم...

 

 

وقتي كه از سماجت دردي كلافه ام

تنها و گيج گوشه متروك كافه ام

 

وقتي كه در مقابل چشمان آينه

بي شكل و تكه تكه شده، بي قيافه ام

 

وقتي به سمت حاشيه ها رانده مي شوم

وقتي درون متن، كلامي  گزافه ام

 

احساس مي كنم كه من اصلا نبوده ام

احساس مي كنم كه به چشمت اضافه ام

 

يك شب به خواب مي روم .صبح روز بعد

تنها جنازه اي است ميان ملافه ام...

 

 

 

   + morteza kordi ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢۳
comment نظرات ()

ماه روشن

هميشه شعر دليلي براي گفتن توست

مفاعلن فعلاتن مفاعلن تن توست

و دست مي كشم از شانه غزلهايم

ميان موي قشنگي كه روي گردن توست

تمام هستي شاعر و خون اين خودكار

دليل بود ونبودش فقط سرودن توست

و در حقيقت اين شعر را تو مي گويي

مني كه آمد از آغاز در غزل، من توست

هميشه وعده ديدار، كوچه باغ غزل

سر قرار نگفته، ولي معين توست

اگرچه روز به پايان رسيده است اما

شب سياه اميدش به ماه روشن توست

   + morteza kordi ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱۸
comment نظرات ()
← صفحه بعد