تو این دنیای آشفته/که آدم ها گرفتارن/که مردم واسه فرداشون/همیشه دغدغه دارن/به فکر بچه هایی باش/که پشت بی کسی خوابن/همون گلهایی کوچیکی/که تو پاییز بی تابن/همونایی که رویاشون/گل و نور وعروسک بود/تو قلب بچگی هاشون/فقط غم های کوچک بود/ولی حالا تو دستاشون/پره از گلهای پرپر/نشستن زیر ابر درد/به جای سایه مادر/همیشه شهر واسه اونا/پر از راهای مسدوده/خیال خونه ای خوشبخت/فقط یک خواب خوش بوده/
بیا ای مهربون باهم/پناه دستشون باشیم/تو راه زندگی گاهی/با اونها یار و همراشیم/نذاریم برف تنهایی /بشینه روی قلباشون/کمک کن فصل تنهایی/بره از ذهن دنیاشون
تو روزایی که بی قرار توام
پر از لذت انتظار توام
شبا بالشم رو بغل میکنم
گمون می کنم که کنار توام
دچار غم و غصه بودم یه عمر
چه خوبه که حالا دچار توام
شبیه یه پاییز بودم همش
حالا سبز،مثل بهار توام
تو ای عشق در اختیار منی
من ای عشق در اختیار توام
چه خوبه که تو دوستدار منی
چه خوبه که من دوستدار توام
تو آوازیو من صدای توام
تو آهنگیو من سه تار تو ام
شده کار من شعر گفتن برات
واسه اینه میگم تو کار توام
قصه از دلای ما شروع میشه
از نگاه ما دوتا شروع میشه
راز خوشبختی آدما فقط
عشقیه که بی هوا شروع میشه
قسمته نمیدونیم چه ساعتی
نمی دونیم که کجا شروع میشه
لحظه شیرین زندگی ما
داره با لطف خدا شروع میشه
....
و غزلی تازه تر:
چشمای تو یه دنیا زیباییه
مثل یه نقاشی رویاییه
موهای تو یه قصه بلنده
صدای تو شبیه لالاییه
تو موج دلواپسی گم نمی شم
نگات واسم فانوس دریاییه
باتو سفر میکنم از شهر غم
شهری که آدماش مقواییه
برای پیدا شدن وگم شدن
آغوش گرم تو عجب جاییه
با تو بودن اول خوشبختیه
باتو بودن آخر تنهاییه
مى کشانى مرا تا رهایى/ تا ته خواب هاى طلایى / خط به خط می سراید دلت را / ایرج جنتی عطایى / مثل مهتاب شعر فروغی/ که به خواب فریدون می آیی / مثل یک خنده ی نیمه عریان / در سر آغاز یک آشنایی / مثل احساس مرموز خرداد / در دل پنجم ابتدایى / طرح یک قهوه در چشم یک زن / باد در گیسوان حنایی / گفته بودم تو را می پرستم / میکنی بر جهانم خدایى / از همان شب که چشمم تو را دید / کرده بودی دلم را هوایی / دعوتت کرده بودم به یک شعر / دعوتم کرده بودی به چایی/ فکر هرگز نکردم که این عشق / می رسد آخرش به جدایى
...به من گفتند آن چشمها دیگر مرده اند / و من به آینه نگاه کردم / دارم پیر مىشوم / و دیگر هیچ چشمى دنبال من نیست * * * بچگى هاى من زود پیر شد / و جوانى من زود مرد_/ هرکاغذ مچاله / رویایى ست / هر کاغد سفید شعری ست ناسروده
می خواستم با یه شعر قدیمی مال هفت هشت سال پیش به روز کنم اما نه ... صبر میکنم چند سال دیگه هم صبر میکنم وقتی دوباره خودمو پیدا کردم وقتی از نو متولد شدم وقتی از خاطره ی آن سوء تفاهم که گمان کردم عشق است، رها شدم دوباره برمیگردم... حالا فقط باید بروم دنبال خودم بگردم به یک مرور دوباره نیاز دارم ...خداحافظی نمی کنم فقط به سلامی دوباره می اندیشم ... نمیدانم کی بحران روحی که سالهاست گریبانم را گرفته پشت سر می گذارم به قول شهیار برمی گردم دستهایم را بردارم/برمی گردم خواهرم را ببویم/برمی گردم/
برمی گردم ...فقط برام دعا کنید...
گم شدم در شب لحظه هایم
از تو باید بپرسم کجایم
کاش امشب به خوابم بیایی
کاش امشب به خوابت بیایم
تو مرا خواستی از خدایت
من تورا خواستم از خدایم
من بدون تو ای ماه روشن
مثل شبهای بی انتهایم
هی قدم می زند در هوایت
قلب مغرور سر به هوایم
ماه را بوسه دادم به جایت
این غزل را بغل کن به جایم
بی تو در خلوتم گریه کردم
کاش روزی بخندی برایم
درعشق تو باز کم میارم ای ماه
وقتی که تو نیستی کنارم ای ماه
در روز تولد تو هم جز این شعر
افسوس که هدیه ای ندارم ای ماه
گریه
تلخ است که با یاد تو هم گریه کنم
در روز خوش وشاد تو هم گریه کنم
تلخ است جدا از همه شبهایم
حتی شب میلاد تو هم گریه کنم
خوشبخت
چه سخته زنده بودن سخت باشه
تموم زندگیت یه تخت باشه
چه سخته آسمون باشی، ببینی
پرنده تو قفس خوشبخت باشه!
شب که چشمم به ماه می افتد
عشق در من به راه می افتد
آنکه چاهی به راه من و تو کند
عاقبت خود به چاه می افتد
من که سهل است حضرت یوسف
پیش تو به گناه می افتد
توی تشخیص چشم تو از شب
ماه به اشتباه می افتد
جاذبه کشف می شود وقتی
سیب از آن نگاه می افتد
جالب است اینکه اینهمه خورشید
از دو چشم سیاه می افتد
در حضور سپاه مژگانت
خنجر از دست شاه می افتد
زاهد از زهد و درس مدرسه اش
صوفی از خانقاه می افتد
من ولی بی تو سوزنی هستم
که در انبار کاه می افتد
مثل ستاره ای که رو به ماهه
میون من با تو شبی سیاهه
دوست دارم این اعتقاد منه
اگه درسته اگه اشتباهه
هر کسی داره تاج عشقی برسر
تو این وسط سر ما بی کلاهه
بی خبرم اینهمه از تو اما
تا خونه تون فقط یه کوچه راهه
تو جهنمت دلم اسیره
برای اینکه خیلی بی گناهه
تنم برام سنگینه اما باتو
وزن کوها برام به قدر کاهه
واسه پلنگ زخمی اما عاشق
کوه بلند شونه هات پناهه
دنیا شبیه شب ومن ستاره ام
ستاره ای که روبروی ماهه
جاذبه غذا رو میز مونده ومن به یادت دلم گرفته اشتها ندارم گفتی دعا کنم برات ولی من دلی مث فرشته ها ندارم قرار ما بود که من وتو باهم یکی بشیم بشیم یه خونواده نمی دونم چه اتفاقی افتاد به جای اون یه اتفاق ساده من از تو با همه می گفتم اما تواز خودت هیچی به من نگفتی اینهمه گفتم عاشقم ولی تو یه بارم از عاشق شدن نگفتی چن تا غزل می شد بگم نگفتم وقتی نخواستی که باهات بمونم دلم می خواس که عاشقانه هامو تا آخر دنیا برات بخونم اونقده خوشگلی که پیش چشمات تموم مانکنای دنیا زشتن اون شاعرایی که تو رو ندیدن هرچی نوشتن الکی نوشتن جاذبه هستی تو و من یه سیبم آره تو باعث شدی من بیفتم اما نمی خوام رو زمین بگندم اما نمی خوام از دهن بیفتم
دوبیتی ها داره دستم بند میشه کنارت طعم دنیام قند میشه لبم همسایه لبخند میشه عجب گیرایی ای داره نگاهت گمونم داره دستم بند میشه! دست من رو بند کردی تو دنیام وپر از لبخند کردی تو تلخیمو شبه قند کردی شدم معتاد نازت رو کشیدن تو آخر دست من رو بند کردی! ناز چه رنج بیشماری می کشم من عذاب روزگاری می کشم من عزیزم ناز کن قربون نازت تو هرچی ناز داری می کشم من سو ء تفاهم نبینم یک توهم بوده عشقت شبیه حرف مردم بوده عشقت برام خوبه بمیرم تا ببینم فقط سوءتفاهم بوده عشقت شانس زندگی دلم مثل یه جام زهر بوده یه ویرونه میون شهر بوده تو شانس زندگیم بودی وافسوس همیشه شانس با من قهر بوده! زندگی تو فصلام غیر پاییزی نمونده تو دستم جام لبریزی نمونده می خوام باقی عمرو با تو باشم ولی از زندگیم چیزی نمونده
روزه نگیرید آخه ماهو دیدن
یه بانو با چشم سیاهو دیدن
مسافرای راه شیری امشب
ستاره های چشم به راهو دیدن
فرشته ها که عاشق چشاتن
لذت اولین گناهو دیدن
تو خیل عاشقای سینه چاکت
قاضی و داروغه و شاهو دیدن
برای فتح قلب سختت انگار
تدارک کلی سپاهو دیدن
برادرایی که شبیه گرگن
یوسف وگم کردن وچاهو دیدن
هزار تا حرف می زنه چشم نازت
این آدما فقط نگاهو دیدن
میگن که عشقم به تو اشتباهه
چه عیبی داره اشتباهو دیدن!
دور وبرم اگرچه غم زیاده
دلم می خواد که چشمامو ببندم
با اینکه بغض کهنه تو گلومه
کاشکی می شد که زورکی بخندم
کاشکی می شد خیال کنم دوباره
جوونمو چشم تو روبه رومه
موی بلندت توی عصر شعرا
موضوع هر هفته گفتگومه
این روزا که توی خیال مردم
عاشقی وابسته به شانس وبخته
با اینهمه سد واسهء رسیدن
توجیه عشقم به تو خیلی سخته
نمی دونم چرا تموم راهها
برای ما به شهر غم می رسن
حتی خطایی که موازی هستن
عاشق بشن یه روز به هم می رسن
این روزا آدمی که نا امیده
دار می زنه خودش رو، سم می خوره
دلم گرفته از تموم دنیا
دیگه داره حالم به هم می خوره
یه روزی عاشقت شد
مردی که در به در بود
مردی که پیش چشمت
فقط یه رهگذر بود
اونی که آرزو داشت
که روبه روش بشینی
فقط تو رو ببینه
فقط اونو ببینی
تو مثل دریا بودی
اون حس می کرد که روده
اون حس می کرد یه عمره
که عاشق تو بوده
انگار که باد وبارون
از تو براش می گفتن
آدمای خیابون
از تو براش می گفتن
قصه عشق اون مرد
پچ پچ عابرا بود
مردی که آرزو هاش
شبیه شاعرا بود
یه روزی دل به دریا
زد و اومد سراغت
می خواست که روشن کنی
شبش رو با چراغت
اما بهش نگفتی
حرفی که تو دلت بود
رازی که توی عمق
چشمای خوشگلت بود
می خواست که با تو باشه
اما نشد نتونست
مردی که حرف زیاد داشت
مردی که کم می دونست
چشمت سیاه و خوشگل و عاشق پسند بود
موهای قهوه ای تو شعری بلند بود
یادم نرفته است که کی عاشقت شدم
سال هزار و سیصد وهشتاد وقند بود
گز بود وپسته بود دهانت و قلب تو
زاینده رود بود ولی در زرند بود
پاک و نجیب بودی و قلب حسود من
از سر به زیر بودن تو سر بلند بود
معشوق جاودانه اسطوره ای من
نه خط وخال داشت نه گیسو کمند بود
معشوق من زنی از جنس آخرین
منجی که در تمام قرون گفته اند بود
معشوق من شبیه به تو فکر می کنم
معشوق من شبیه به غمها بخند بود
مردی کنار چشمه، دریا می فروشد
یک پنجره رو سوی فردا می فروشد
مردی برای خاطر تنها نبودن
تنهایی خود را به تن ها می فروشد
گاهی تفال می زند به چشمهایت
مثل زنی کولی که رویا می فروشد
انسان که پا بر روی دنیا می گذارد
گویی خدا دارد معما می فروشد
آدم که عاشق می شود حال عجیبی است
حتی بهشتی را به حوا می فروشد
گاهی برای زندگی جاودانه
جان را که محبوب است زیبا می فروشد
مردی که در پاریس قلبت شعر می گفت
در موسکوی چشم تو ودکا می فروشد
ازدست تو آن زاهد خلوت نشین هم
این خرقه زهد و ریا را می فروشد
وقتی قیامت می کند چشم تو اما
کی او قیامت را به دنیا می فروشد؟
من زنده ام و زنده به اینم که عاشقم
آیینه شو که در تو ببینم که عاشقم
تو یک الهه ساکن ماهی و من فقط
با این امید روی زمینم که عاشقم
اینجا هنوز من به هوای تو مانده ام
این سالها که چله نشینم که عاشقم
با یاد خنده های تو خوشحال می شوم
با مهربانی تو قرینم که عاشقم
من شب نشین گوشه چشم سیاه تو
من شاعر شکوه همینم که عاشقم
این شعرو شور ورد زبان هام کرده است
ننوشته است روی جبینم که عاشقم
از این به بعد حال غزل خوب می شود
دنیا به چشم اهل محل خوب می شود
خودکار زخم تیزی انگشت می شود
انگشت در دهان عسل خوب می شود
سرخی بوسه روی دولب سبز می شود
اندوه ما بغل به بغل خوب می شود
خورشید می درخشد وبیماری درخت
از برق این طلای بدل خوب می شود
یک آمبولانس بغض مرا جیغ می کشد
یک گریه روی تخت عمل خوب می شود
ظن وقوع زلزله از بین می رود
یکباره زخمهای گسل خوب می شود
پای غزل شکسته وشاعر شکسته است
پای شکسته حداقل خوب می شود
هر درد چاره دارد واندوه عشق تو
یک روز پیش پای اجل خوب می شود
از این به بعد حال غزل خوب می شود
دنیا به چشم اهل محل خوب می شود
خودکار زخم تیزی انگشت می شود
انگشت در دهان عسل خوب می شود
یک بوسه در تماس دولب سبز می شود
اندوه ما بغل به بغل خوب می شود
خورشید می درخشد وبیماری درخت
از برق این طلای بدل خوب می شود
یک آمبولانس بغض مرا جیغ می کشد
یک گریه روی تخت عمل خوب می شود
ظن وقوع زلزله از بین می رود
یکباره زخمهای گسل خوب می شود
پای غزل شکسته وشاعر شکسته است
پای شکسته حداقل خوب می شود
هر درد چاره دارد واندوه عشق تو
یک روز پیش پای اجل خوب می شود
مطالب قدیمی تر »
